پیامک : 10000606
تلفن تماس : 38533664 - 31810 - 051 
پست الکترونیک : info@pazhseir.com
DATE

×

خطا

Cannot retrive forecast data in module "mod_sp_weather".

درباره شهر اودسا

نيمي از جمعيت‌اش يهودي‌اند، و يهودي‌ها آدم‌هايي هستند كه در طول تاريخ چند واقعيت ساده ‌را آموخته‌اند. يهودي‌ها ازدواج مي‌كنند كه تنها نباشند، عشق مي‌ورزند كه قرن‌ها دوام بياورند، پول جمع مي‌كنند كه بتوانند خانه بخرند و براي زن‌هاي‌شان پالتوِ پوست هشترخان فراهم كنند، بچه‌ها را دوست دارند چون، خودمانيم، آدم بايد آدم بايد بچه‌هايش را دوست داشته باشد. يهودي‌هاي بينواي اودسا وقتي پاي مقام‌هاي رسمي و قانون و مقررات به ميان مي‌آيد، حسابي دست و پاي‌شان را گم مي‌كنند، ولي به اين سادگي‌ها نمي‌شود عقايد‌شان، عقايد كهنه و قديمي‌شان، را عوض كرد. شايد نتوانيد عقايد اين يهودي‌ها را عوض كنيد، ولي مي‌توانيد خيلي چيز‌ها از آن‌ها ياد بگيريد. اين حال و هواي آرام و با نشاط اودسا تا حد زيادي به‌خاطر آن‌هاست.
مردم عادي اودسا درست نقطة مقابل مردم عادي پتروگراد هستند. اين حرف ديگر تكراري شده كه اودسايي‌ها كار و بار‌شان در پتروگراد سكه است. خوب پول درمي‌آورند. چون چشم و ابرو مشكي‌اند، بلوند‌هاي صاف و ساده عاشق‌شان مي‌شوند. در ضمن، اودسايي‌ها تمايل دارند در كامنو- آسترافسكي پروسپكت3 زندگي كنند. لابد مي‌گوييد اين حرف‌هاي عجيب و غريب را از خودم درمي‌آورم. خُب، به شما اطمينان مي‌دهم كه اين‌طور نيست! قضيه به آن سادگي‌ها هم نيست كه به نظر مي‌آيد. اودسايي‌هاي چشم و ابرو مشكي فقط قدري نشاط و آفتاب با خود مي‌آورند.
ولي به‌دلم برات شده كه ارمغان اود‌سا براي ما خيلي بيش‌تر از آقاياني خواهد بود كه قدري آفتاب و مقدار زيادي كنسرو ساردين اصل با خود مي‌آورند. امروز و فرداست كه شاهد تأثير پر بار و احيا كنندة جنوب روسيه باشيم، تأثير اودساي روسيه- شايد، آن‌طور كه مي‌گويند، تنها شهر روسيه كه احتمال دارد موپاسان خودمان، موپاسان بسيار لازم وطني، در آن به دنيا بيايد. من حتي نشانه‌اي كوچك، نشانه‌اي بسيار كوچك، مي‌بينم كه از آيندة درخشان اودسا خبر مي‌دهد: زنان آوازخوان اودسا (اشاره‌ام به ايزيا كرمر4 است). شايد صداي اين زنان آوازخوان آن‌قدرها تعريف نداشته باشد، ولي يك جور نشاط در صداي‌شان موج مي‌زند، نشاطي پر شور، آميخته به عشق، سبكبالي، و احساسي تأثر آور و زيبا و غم‌انگيز نسبت به زندگي. زندگي‌اي كه خوب، مزخرف، و، در عين حال و به رغم همه چيز، بي‌نهايت جالب است.
چند روز پيش اوتوچكين5 را ديدم، در رگ‌هايش خون خالص اودسايي جريان دارد، بي‌خيال است و فكور، بي‌پروا و با ملاحظه، آراسته و ديلاق، باهوش و الكن. كوكايين يا مرفين نابودش كرده، نابود- مي‌گويند بعد از آن‌كه در باتلاق‌هاي نوفگروت6 از هواپيما بيرون افتاد، اين طور شد. اوتوچكين بيچاره مشاعرش را از دست داده. ولي از يك بابت مطمئنم: امروز و فرداس كه شهرستان نوفگروت به دست و پاي اودسا بيفتد.
خلاصة كلام: اين شهر شرايط مادي لازم براي پرورشِ، بگوييم، يك استعداد موپاساني را دارد. تابستان‌ها، بدن‌هاي آفتاب‌سوخته و عضلاني جوان‌هايي كه مشغول ورزش‌اند در سواحل‌اش برق مي‌زند، همين‌طور بدن‌هاي نيرومند ماهيگيراني‌ كه ورزش نمي‌كنند، و بدن‌هاي فربه و مهربانِ تاجرهاي شكم گنده، و بدن‌هاي خيالباف‌ها و مخترعان و واسط‌ه‌هاي لاغر كه تازه پشت لب‌شان سبز شده. و به فاصلة كمي از دريا، دود از دودكش كارخانه‌ها زبانه مي‌كشد، و كارل ماركس به‌كار آشناي خويش مشغول است.
در اودسا، يك گتوي يهودي فقير، پر جمعيت و رنج‌كشيده هست، يك بورژواي از خود متشكر، و يك شوراي شهر بسيار ضد يهود7.
اودسا شب‌هاي بهاري دل‌انگيز و گرمي دارد، با بوي تند اقاقياها، و مهتابي روشن و پرنور و اغواگر كه بر دريايي سياه مي‌تابد.
در اودسا، بورژواهاي چاق و مضحك شب‌ها با جوراب سفيد روي نيمكتي جلو خانه‌هاي ييلاقي مضحك عاري از سليقه‌شان دراز مي‌كشند و غذاي‌شان را زير آسماني تيره و مخملي هضم مي‌كنند، در حالي كه زن‌هاي پودرزده و فربه از بيكاري‌‌شان، كه ساده‌دلانه به خود شكم‌بند بسته‌اند، پشت بوته‌ها با شور و حرارت در آغوش دانشجويان پر احساس طب يا حقوق فشرده مي‌شوند.
در اودسا، خلبان‌هاي تهي‌دست در كافه‌ها مي‌لولند و سعي مي‌كنند يكي دو روبل در بياورند و شكم خانواده‌هايشان را سير كنند، ولي پولي در كار نيست.
اصلاً چرا بايد كسي به يك آدم به درد‌نخور-به يك خلبان- پول بدهد؟
در اودسا بندرگاهي هست، و در اين بندرگاه كشتي‌هايي كه از نيوكاسل، كارديف، مارسي و پورت‌سعيد آمده‌اند؛ و مردان سياه‌پوست، انگليسي، فرانسوي، و امريكايي. اودسا زماني در اوج بوده، ولي حالا دارد محو مي‌شود- شاعرانه، آرام، سبكبال و درمانده محو مي‌شود.
لابد خواننده خواهد گفت: «ولي اودسا هم شهري است مثل همة شهرهاي ديگر. مشكل اين است كه تو به شدت متعصبي، همين و بس.»
باشد، اشكالي ندارد. من متعصبم، قبول. شايد حتي به شدت متعصب باشم، ولي قول شرف مي‌دهم، اين شهر يك چيزي دارد! و اين را كسي حس مي‌كند كه قابليت دارد و قبول دارد زندگي ‌غم‌انگيز و يكنواخت است -همة اين‌ها درست- ولي با اين همه، در عين حال به رغم همه چيز، به شدت، به شدت جالب است.
و حالا افكارم از خطابه‌ام دربارة اودسا به مسائل مهم‌تر معطوف مي‌‌شود. فكرش را بكنيد، براي‌تان حيرت‌انگيز نيست كه تا به حال در ادبيات روسي هيچ توصيف واقعي، روشن و شادي از خورشيد نشده؟
تورگينف شبنم صبحگاهي و آرامش شبانه را به زباني شعرگونه وصف كرده. با داستايفسكي جادة ناهموار خاكستري را كه كارامازوف به سوي مهمانخانه پيمود، و مهِ رازآلود و غليظ پترزبورگ را احساس مي‌كنيد. جاده‌هاي خاكستري و لايه‌هاي مه آدم‌ها را خفه مي‌كنند، و در اين حين آن‌ها را به طرزي بسيار جالب و هولناك از ريخت مي‌اندازند، بخارها و بوي عفنِ تمناها از آن‌ها برمي‌خيزد، و موجب مي‌شوند آدم‌ها با شتابي تب‌آلود و يك‌نواخت و ديوانه‌وار به هرسو بدوند. خورشيد زندگي‌بخش و تابناك گوگول را، كه از قضا اهل اوكراين هم بود، به خاطر داريد؟ ولي چنين توصيف‌هايي تك و توك و نادرند. معمولاً جز «دماغ»، «شنل»، «تصوير» و «يادداشت‌هاي يك ديوانه» چيزي نصيب يك آدم نمي‌شود. پترزبورگ پالتاوا را شكست داد. آكاكي آكاكيويچ، با بزرگواري بسيار ولي قابليت ناچيز، كارِ گريتسكو را ساخت، و پدر ماتوِيي كاري را كه تاراس آغاز كرده بود يك‌سره كرد8. نخستين كسي كه در يك كتاب روسي از خورشيد صحبت كرد، آن هم با هيجان و اشتياق، گوركي بود. ولي دقيقاً به دليل همين هيجان و اشتياق، حرف‌هايش هنوز آن‌طور كه بايد و شايد از كار درنيامده‌اند.
گوركي پيشگام است، قدرتمندترين پيشگام زمانة ما. با اين حال، خنياگر خورشيد نيست، پيام‌آور حقيقت است. اگر چيزي درخور مديحه‌سرايي باشد، شما مي‌دانيد چيست: خورشيد! در عشق گوركي نسبت به خورشيد چيزي انديشمندانه وجود دارد. تنها به مدد استعداد عظيم خود موفق مي‌شود از اين مانع بگذرد.
گوركي خورشيد را دوست دارد چون روسيه فاسد و تباه است، چون در نيژيني، پسكوف، و كازان، مردم خپل و سنگين‌اند، گاه غير قابل درك، گاه رقت‌انگيز، گاه افراطي، و گاه تا حد پشيماني ملال‌آورند. گوركي مي‌داند چرا خورشيد را دوست دارد، چرا بايد خورشيد را دوست داشت. دقيقاً همين آگاهي موجب شده دليل پيشگام بودن گوركي پنهان باشد- غالباً با عظمت و قدرتمند، و با اين وصف پيشگام. و در اين مرحله، موپاسان احتمالاً از خط شروع گذشته، يا شايد درست در خط شروع است. دليجاني در جاده‌اي گرم و سوزان تلق و تولوق كنان پيش مي‌رود، و داخل آن، داخل اين دليجان، مرد جوان چاق و مكاري به نام پولت نشسته، و دختر دهاتي درشت و سالمي. اين‌كه آن‌ها چه مي‌كنند و چرا، به خودشان مربوط است. آسمان داغ است، زمين داغ است. پولت و دختر خيس عرق‌اند، و دليجان تلق و تولوق كنان در جادة تفته در گرماي سوزان پيش مي‌رود. همين و بس.
در سال‌هاي اخير، جرياني رو به رشد در نوشتن وجود داشته؛ نوشتن دربارة اين‌كه آدم‌ها چطور زندگي مي‌كنند، عشق مي‌ورزند، مي‌كشند، و، گذشته از آرخانگلسك، نمايندگان شهرستان‌هاي النِيتِسك9 يا والِگِدسك10 چطور انتخاب مي‌شوند. همة اين‌ها در نهايت صحت و امانت نوشته مي‌شود، لفظ به لفظ، همان‌طور كه مردم در النيتسك و والگدسك حرف مي‌زنند. زندگي در آن‌جا، از قرار معلوم، سرد و بسيار سخت است. داستان كهنه‌اي است. و رفته رفته زماني مي‌‌رسد كه اين داستان كهنه را بيش از حد شنيده‌ايم. راستش، همين حالا هم از حد گذشته است. و من با خود فكر مي‌كنم: روس‌ها سرانجام به سوي جنوب كشيده خواهند شد، به سوي دريا، به‌ سوي خورشيد! واقعيت‌اش را بخواهيد، «كشيده خواهند شد» اشتباه است. آن‌ها هم‌اكنون، از قرن‌ها پيش، به آن‌سو كشيده شده‌اند. مهمترين مسيري كه روسيه پيموده مسير مبارزة خستگي ناپذيرش براي رسيدن به استپ‌هاي جنوبي است، شايد حتي مبارزه‌اش براي دست يافتن به «صليب اياصوفيه»11.

آمار بازدیدکنندگان

امـــروز602
دیروز624
هفته5275
مــــــــــــــــاه16624
جمع کل بازدید ها418688

تعداد نفـــرات آنلایــــن

8
آنلایــــــن

یکشنبه, 28 آبان 1396 22:57

نرخ ارز

اوقات شرعی